شفای کودک بیمار

با سلام خدمت شما بزرگواران، بار دیگر حکایتی از بنده ی صالح خدا حاج میر بیوک آقا را تقدیم شما می نمایم:
"کلاس دوم یا سوم ابتدایی بودم. دچار یک بیماری شده بودم که باعث گلو گرفتگی من شده بود .انگار چیزی حنجره ام را می فشرد به طوری که سخن گفتن برای من خیلی مشکل بود و هنگام حرف زدن هم صدای ناهنجار و نامفهومی از حنجره ام خارج می شد. تب هم داشتم و خوردن و آشامیدن هم برای من خیلی سخت بود. چون در روستا پزشک نبود والدینم به درمان های رایج در باور عامه عمل کردند(مثل خوردن لپه ی خام یا خوردن شیر گاو و حتی خوردن کمی نفت!!) ولی هیچ کدام کارساز نبودند تا اینکه مادرم به پدرم گفت او را ببر پیش میر بیوک آقا ببر چون دست او موجب شفا است. پدرم قبول کرد و صبح حرکت کردیم و ساعت حدود 8 یا 8/5 رسیدیم دم در خانه ی سید، دق الباب کردیم خود سید در را باز کرد ، انگار می خواست جایی برود که ما رسیده بودیم، رفتیم داخل خانه،سید به عروسش گفت که چایی بیاورد.پدرم گفت : آقا این نوکرت مریضه و تب داره ،خلاصه وضعیت مرا توضیح داد . سید نگاهی به من کرد و گفت:مشکل تب با کمک خدا درست می شود. بعد با دو انگشتش گلوی مرا گرفت و به آرامی فشاری داد و بعد با دستش آرام به یک طرف صورتم زد و گفت:دیگه تمام شد!!
عجیبه که درست از همان لحظه احساس بهبودی کردم و حتی چایی را هم که آورده بودند خوردم!!هنگام برگشتن به خانه هم برخلاف آمدن که پدرم کمکم می کرد ، خودم به تنهایی و خیلی راحت راه می رفتم!"
(دانش آموز بیمار حکایت مذکور اکنون معلمی است تلاشگر که خود این حکایت را برای من نقل کرده است .ضمن تشکر از ایشان امیدواریم همواره خدا ایشان را در کارها موفق دارند)
آری خدا را دوستانی است و بندگانی که بی هیچ چشمداشت و توقعی از روی اخلاص و تسلیم او را عبادت می کنند و آنی از او غافل نمی شوند. و ما انسانهای اسیر روزمرگیهای زندگی را لازم است با چنین انسانهای پاک و الهی آشنا شویم تا باشد که ...