ها علی بشر کیف بشر

ها علی بشر کیف بشر

استاد فاطمی نیا گوید: در یکی از منابع یافتم که شخصی در زمان  ناصرالدین شاه بوده به نام مهر علی خوئی (متوفای 1362 ق)که در شهر خوی می زیسته و به سه زبان فارسی،عربی و ترکی شعر می گفته است.این شعر که چندین بیت است ، مال اوست.شاعر می گوید:شبی که آن را سرودم در خواب حضرت سید انبیا(ص)را زیارت کردم.فرمودند: دیشب چه سرودی؟ عرض کردم :ها علی بشر کیف بشر

اشاره فرمودند که مصرع بعدی را نخوان! سپس سر مبارک را پایین انداخته و از روی تعجب فرمودند:کیف بشر،کیف بشر،کیف بشر

ها علی بشر کیف بشر

ربه فیه تجلی و ظهر...

(علی آمد بشر اما چه بشر

بشری کوست خدا را مظهر...)

شاعر همدانی

 از جمله شاعران اهل بیت (ع) سید علی بن ظهیر الدین محمد همدانی است که در تاجیکستان دفن گردیده و مزار شریفی دارد.حضور این قبر در آن دیار عده ای را شیعه کرده است.

از او پرسیدند اهل کجاست؟ فورا گفت:

پرسید عزیزی که : اهل کجایی؟

گفتم به ولایت علی از همدانم

نی زان همدانم که ندانند علی را

من زان همدانم که علی را همه دانم

----------------------------------------------------------

شعری از ابو علی سینا در  بیان عشق و علاقه اش به امام علی (ع):

تا باده ی عشق در گلو ریخته اند

و اندر پی عشق عاشق انگیخته اند

در جان و روان بوعلی مهر علی

چون شیر و شکر به هم در آمیخته اند

----------------------------------------------------------

مهر علی (ع)

گویند که در زمان امیر تیمور گورکان ،جمعی از افراد ماوراء النهر که از متعصبان دشمن علی (ع) بودند با تشکیل  مجلسی صورت مجلسی تهیه کرده  و گفتند:دشمنی و کینه نسبت به علی{ع} بر هر فرد مسلمان واجب است هر چند به قدر جوی،زیرا او به قتل عثمان فتوا داده است. آن نوشته نزد امیر تیمور فرستادند تا آن را تایید کند و مانند خلفای بنی امیه دستور دهد که خطبا و سخنرانان نسبت به ساحت مقدس آن حضرت بدگویی کنند.

امیر تیمور گفت چون من مرید پیر مرشد(شیخ زین الدین نابستادی) هستم این نوشته را نزد او می فرستم و او هر چه رای داد من پیروی می کنم. پس نامه را فرستاد  و  مرشد پس از خواندنش این رباعی را در پشت آن نوشت:

گر آن که بود فرق سماء منزل تو

و از کوثر اگر سرشته  باشد گل تو

گر مهر علی نباشد اندر دل تو

مسکین تو و سعی های بی حاصل تو

وای بر عثمانی که علی (ع) فتوی بر قتل او داده باشد.

به هر حال آن شاه به خاطر این دو بیت متنبه شد  و آن متعصبان را تنبیه سختی کرد و از مجلس خود بیرون نمود.

(قصص الشعرا،سید اسماعیل شاکر اردکانی ، به ترتیب ص56 ،ص 61،ص88،ص100)


ادامه نوشته

نکاتی عرفانی اخلاقی  از نامه های امام خمینی(ره)

نکاتی چند از نامه های  عرفانی اخلاقی امام خمینی(ره) به نزدیکانشان:

نامه به فرزندشان سید احمد:

"...پسرم! سعی کن اگر از اهل مقامات معنوی نیستی، انکار مقامات روحانی و عرفانی را نکنی که از بزرگترین حیله‌های شیطان و نفس اماره که انسان را از تمام مدارج انسانی و مقامات روحانی بازمی‌دارد، واداری اوست به انکار و احیاناً به استهزای سلوک‌الی الله که منجر به خصومت و ضدیت با آن شود ...

فرزندم! با قرآن این بزرگ کتاب معرفت آشنا شو، اگرچه با قرائت آن، و راهی از آن به سوی محبوب باز کن و تصور نکن که قرائت بدون معرفت اثری ندارد که این وسوسة شیطان است...

نامه به  خانم فاطمه طباطبایی (عروس  حضرت امام):
"...دخترم سرگرمی به علوم حتی عرفان و توحید اگر برای انباشتن اصطلاحات است ـ که هست ـ و برای خود این علوم است سالک را به مقصد نزدیک نمی‌کند که دور می‌کند العلم هوالحجاب الاکبر و اگر حق‌جویی و عشق به او انگیزه است... چراغ راه است و نور هدایت... و برای رسیدن به گوشه‌ای از آن تهذیب و تطهیر و تزکیه لازم است..."
نامه به فرزندشان حاج احمد آقا:
"...ای پسر عزیزم احمد ـ سلّمک الله تعالی ـ در این اوراق نظر کن... بدانکه هیچ موجودی از موجودات از غیب عوالم جبروت و بالاتر و پائین‌تر چیزی ندارد و قدرتی و علمی و فضیلتی را دارا نیست و هرچه هست از او ـ جلّ و علا ـ است،..."
ادامه نوشته

ملاقات امام خمینی (ره) و علامه قاضی(ره)

ضمن عرض تسلیت به مناسبت بیست و دومین سالگرد ارتحال عارف بزرگ ،بنده ی صالح خدا،مرجع  دینی  و رهبر بزرگ انقلاب اسلامی مردم ایران ،امام خمینی(ره) ، جریانی  متناسب با حال و هوای وبلاگ در مورد ایشان نقل می گردد.

ایشان را مردی بزرگ یافتم

در نجف مرحوم آیت الله حاج شیخ عباس قوچانی (وصی رسمی علامه قاضی) که پدر زن اینجانب بود بعضی از مسایلی را که می خواست برای امام رخ بدهد. از قبل می دانست و به من هم می گفت. من به ایشان عرض کردم شما از کجا این مسایل را می دانید؟ ایشان قضیه ای را نقل کردند که: ما در خدمت مرحوم آیت الله حاج سید علی قاضی که استاد اخلاق بزرگانی مانند آقای بهجت، مرحوم آقای قوچانی، مرحوم آقای میلانی و... بودند حاضر بودیم. هر روز به محضر ایشان می رفتیم و استفاده می کردیم. یک روز دو نفر از شاگردهایی که هر روز به محضر مرحوم قاضی مشرف می شدند خبر دادند که آقای حاج آقا روح الله خمینی (امام در آن زمان به این لقب معروف بودند) به نجف آمده اند (1) و می خواهند با شما ملاقات کنند...

ادامه نوشته

حکایتی از آیت الله سید ابوالقاسم مولانا(ره)

توجه

 تا چندی قبل در این مطلب  به اشتباه، عکس  مرحوم  آیت الله سید ابوالحسن مولانا (برادر بزرگتر مرحوم  آیت الله سید ابوالقاسم مولانا ) به عنوان عکس آیت الله سید ابوالقاسم مولانا معرفی شده بود که با تذکر بازدیدکنندگان گرامی آن عکس از مطلب حذف گردید  . ضمن پوزش از همه ی بازدیدکنندگان عزیز ، از تذکردهندگان نیز بینهایت سپاسگزارم.

عکس زیر  مربوط به مرحوم آیت اللهسید ابوالقاسم مولانا می باشد. جهت دیدن تصاویر بیشتر کلیک کنید


دوران ابتدایی بود. توی حیاط خانه اش بازی می کردیم .خانه ی خودمان کمی آن طرف تر بود ولی از بس با ما بچه ها مهربان بود می آمدیم طرف خانه اش.خوب خانه اش هم که محل رفت و آمد  افراد زیادی بود..مثل این دفعه ای که می خواهم  جریانشو برایتان بگویم ، چند نفر برای دیدن آیت الله آمدند خانه اش .همه رفتند تو ی  اتاقی کنار آیت الله جمع شدند.من هم  رفتم و ساکت بین اونا جایی برای خودم پیدا کرده و نشستم !!همه حواسشان به آیت الله بود. در این بین برای پذیرایی چایی آوردندبه ترتیب  جلوی همه یک استکان  همراه با زیری  گذاشتند .  به من که رسیدند  برام چایی نگذاشتند!!(البته دقیقا یادم نیست شاید هم به من که رسیدند چایی ها تمام شدند)به هر حال من چایی نداشتم.کمی که گذشت من که همش چشمم به آیت الله بود   دیدم که ایشان هم منو نگاه می کنند....خدای من

چه قدر دوست داشتم این نگاه مهربانانه اش را... احساس کردم نگاهش این دفعه جور خاصیه... ناگهان متوجه شدم که چایی  مقابل آیت الله  خود بخود همراه با زیری اش داره رو زمین سر می خوره و میاد طرف من!!! ...همین طور مات و مبهوت مانده بودم...حتی یادمه که به خاطر حرکت، چایی داخل استکان   این طرف و اون طرف میشد...نمی دانم چطوری ولی استکان خودش  آمد و آمد تا درست جلوی من متوقف شد... و گویا فقط من و آیت الله متوجه بودیم ...من که در حیرت بودم  نگاهی به اطراف کردم و دیدم بله هیچ کس متوجه نبوده !!!و همه یا حرف میزنند یا چایی می خورند...دوباره به آیت الله نگاه کردم دیدم ایشان( آیت الله ابوالقاسم مولانا) نیز آرام و مهربانانه  مشغول کار خودش بود...انگار نه انگار که چیزی شده ...ولی اتفاق بزرگی افتاده بود ...اتفاقی که موجب احساس شادی  یک بچه (که من باشم)شده بود و این در آیین پاکان و بزرگان مهم و ارزشمنده...خدایش بیامرزد که بنده ای بود از بندگان صالح خدا. 

این جریان با یک واسطه از زبان همان کودک(که الان سنی ازش گذشته و ساکن تبریز است وجانبازی است محترم ، موثق و سلیم النفس )نقل گردید  .ضمن تشکر از آن بزرگوار و واسطه ی محترم لازم به ذکر است اسامی هر دوی  آنها موجود و محفوظ می باشد.


"سيد ابوالقاسم مولانا فرزند سيد علي مولانا در سال 1350 هـ .ق برابر با 1313 هـ .ش در خانواده‌اي اهل علم و تقوا در تبريز ديده به جهان گشود. سيد ابوالقاسم تحصيلات مقدماتي و سطح را در تبريز و نزد پدرش سيد علي آل مولانا آموخت. سپس براي ادامه تحصيل راهي حوزه علميه قم شد. وي در قم در درس خارج فقه و اصول آيات عظام سيد حسين بروجردي،‌ امام خميني(ره)، سيد شهاب‌الدين مرعشي نجفي شركت كرد و از خرمن دانش بزرگان علم و فضيلت خوشه چيد. سپس به تبريز بازگشت و به تدريس علوم ديني، تفسير قرآن و تربيت علماي ديني و نگارش مقالات ديني پرداخت. از تأليفات ايشان مي‌توان به دانش و علم چهل حديث و چندين تأليف ديگر در امور مذهبي نام برد. آيت‌الله مولانا داراي اجازات بسياري از حضرات‌ آيات مرعشي نجفي، صافي گلپايگاني، انگجي، كوكبي و غروي است. سيد ابوالقاسم مولانا سرانجام پس از سال‌ها تلاش علمي در سال 1384 هـ .ش در 71 سالگي دار فاني را وداع گفت."

منبع زندگی نامه: سایت اندیشمندان اسلامی