حکایت و کرامتی از بنده ی صالح خدا حاج میر بیوک آقا حسینی خلیفه لو(ره)-5
بسم الله النور
سلام بر شما
خوش آمدید
میلاد پیامبر مهر و رحمت محمد مصطفی (ص)و فرزند بزرگوارش امام جعفر صادق (ع) ،و روز اخلاق و مهرورزی ،را تبریک می گویم .بالاخره بعد از مدتها حکایت دیگری از سید بزرگوار حاج میر بیوک آقا حسینی خلیفه لو را آماده کرده ام که خدمتتان تقدیم می کنم:
بالاخره بعد از مدتها حکایت دیگری از سید بزرگوار حاج میر بیوک آقا حسینی خلیفه لو را آماده کرده ام که خدمتتان تقدیم می کنم:
سالها پیش،اهر،منزل حاج میر بیوک آقا:
دختر ناگهان از خواب بیدار می شود و خوشحال از خوابی که دیده دنبال قلم و کاغذ می گردد.اهل خانه نگران و دلواپسند.دختر با دستهای لرزان چیزی می نویسد وبه دیگران می دهد . کمی بعد لبخند بر لبها و امید در دلهای همه پیدا و زنده می شود.و با امیدوارانه به دختر جوان امید می دهند.
فردا از تبریز راهی خانه ی سید بیوک آقا در اهر می شوند. پدربزرگ دختر ،سید را خوب می شناسد،همولایتیشه . ولی دختر حالی دگر و چشمانی نگران و جستجوگر دارد.
وارد خانه که می شوند چشمان دختر به این سو و آن سو می نگرد گویی در جستکوی چیزی یا کسی است، اطرافیان دختر سید را در اتاقی دیگر می بینند «آقاجان این دختر ما مدتی است زبانش بند آمده ونمی تواند حرف بزند حتی نمی تواند چیزی بخورد ، آورده ایم پیش شما تا شاید شفا یابد» .
سید بلند می شود و وارد اتاقی می شود که دختر آنجاست، دختر اما با دیدن سید دیدگانش شاد می شوند و لبخندی بر لبانش می نشیند، سید لبخندی می زند،می نشیند، دعایی بر کاسه ای آب می خواند و بر آن فوت می کند و به دختر می دهد تا بنوشد. دختر با شوق آب را می نوشد. آنگاه لبانش و زبانش را تکان می دهد، می خواهد حرف بزند ولی... ،سید می گوید"حرف بزن دختر"ولی هیچ صدایی نیست ،سید تکرار می کند"حرف بزن دختر"… ناگهان صدایی بلند و عجیب از دختر بلند می شودو بعد خدایا...این دیگر چیست؟! آیا حقیقت دارد؟ این صداست؟ صدای دختر؟! آری آری صدایی جاری است ،دختر با شوق و ذوق پشت سر هم حرف می زند.
لبخند شادی بر لبان حاضرین نقش بسته و «خدایا شکرت» نیز بر زبانها جاریست. دختر سوی سید می شتابد و و میخواهد دستانش را ببوسد. ولی هنوز سئوالی بی جواب مانده«دختر جان چرا با دیدن سید لبخند زدی؟» می گوید: «دیشب خواب دیدم که سیدی به من گفت دخترم اگر فردا به دیدن سید بیوک آقا بروی و به ایشان متوسل شوی شفا می یابی!من هم که سید را ندیده بودم با ورودش به اتاق دیدم همون کسی که تو خواب اینو بهم گفته بود خودهمین سید بوده!».
(به زودی حکایتی از آن سید جلیل القدر را، که مربوط به بعد از فوت آن بزرگوارمی باشد، تقدیم خواهم کرد)
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی